سلاممممممممممممممممم
واي كه چقدر دلم هواي اينجا رو كرده بود. دلم لك ميزد براي اينكه بيام اينجا
توي اين مدت فهميدم كه چقدر دوستاي وبم رو دوست دارم. با اينكه هيچ كدومتون رو نديدم اما انگار سالهاست كه در كنار هم لحظههامون رو ميگذرونيم
ازتون ممنونم. به خاطر همه خوبيهاتون، و به خاطر اين كه ما رو از ياد نبردين. و اما شرح اخبار 
تولد تولد تولدت مبارك. بيا شمعها رو فوت كن تا صد سال زنده باشي
اوا ببخشين خوب تولد يك سالگي وبلاگم روز 5 شنبه بود. حالا بفرمايين كيك بخورين كامتون شيرين بشه بعد كادوها رو باز ميكنيم.
و اينكه 85/10/10 روز عقد من و چون چوني بود. و پنجشنبه سومين سالگرد عقدمون بود. سومين سالگرد شروع زندگي قشنگمون
واي كه چقدر يادآوري خاطرات اون روز برامون شيرين بود. خدايا ازت ممنونم. از همه لطفي كه در حق ما داري ازت ممنونم. ما شاهد بزرگ شدن و تكامل زندگيمون هستيم. هر روز شناخت بيشتري از هم پيدا ميكنيم و هر روز در كنار هم به تكامل و آرامش ميرسيم. خداي مهربونم ازت ممنونمممممممممممم.
كيريسمس هم مبارك. من عاشق كريسمس هستم.
اي كاش در تهران برف اومده بود تا دل دوستاي ارمنيمون بيشتر شاد بشه. اما بازم خدا رو شكر و كريسمس مبارككككككككك. من از بابانوئل عيدي ميخوام
شهادت آقا امام حسين و حضرت عباس هم تسليت ميگم و اميدوارم عزاداريهاتون قبول باشه. ما توي تعطيلات رفتيم نائين. عزاداري اونجا رو دوست دارم. عزاداري در كوير لذت بيشتري داره. بيشتر سختيهايي كه بر اهل پيامبر گذشت رو نشون ميده. ترك خوردگي خاك كه نشان از بي آبي داره دل آدم رو به آتش ميكشونه. السلام و عليك يا حسين بن علي.
كه در كنار همسرشون اومده بودن براي خريد. چشماشون برق خاصي داشت. الهي خدا همه مامانها رو در پناه خودش حفظ كنه و به همشون فرزندهاي سالم و صالح عطا كنه.فكر نكنم چيزي جا مونده باشه پس فعلا خدانگهدارتون
10/14 نوشت: از محل كاري كه فرم پر كرده بودم زنگ زدن. مدير يكي از بخشها كارم داره. برام دعا كنين. نميدونم اگر از فردا بخوان برم اونجا، به اينترنت دسترسي ندارم. اگر برگشتم حتما مينويسم. برام دعا كنين خيلي استرس دارم.
![]()
چهارشنبه براي مصاحبه كاري راس ساعت 8:30 اونجا بودم. هوا خيلي سرد بود. خيلي استرس داشتم. چند نفري كه براي مصاحبه اومده بودن رو زير نظر گرفتم.
خب در واقع رقيبهاي من بودن. دو ساعتي طول كشيد تا نوبت من بشه. توي اون مدت احساس كردم هر گونه رفتاري كه از ما سر بزنه توسط منشي به مسئول مربوطه گزارش ميشه. بقيه، خيلي راحت سر صحبت رو با هم باز كرده بودن و از هر موضوعي كه به ذهنشون ميرسيد صحبت ميكردن. منم خيلي آروم فقط گوش ميكردم. خلاصه كه نوبت من شد. 5 تا آيت الكرسي خوندم و وارد اتاق شدم. با اعتماد به نفس بالايي صحبت كردم. البته گاهي سوالاتي كه ميپرسيدن دشوار بود. كاملا بدنم يخ ميكرد و تا جواب رو انتخاب كنم كمي زمان لازم داشتم. به هر حال بعد از نيم ساعت مصاحبه تموم شد و اومدم بيرون. قرار شد از بين اون افراد 2-3 نفر رو انتخاب كنن تا براي يك ماه آزمايشي كار كنن و اگر امتياز لازم رو كسب كردن بعد از يك ماه قرارداد ببندن. مطمئنم كه من يكي از اون افراد هستم![]()
ديگه اينكه پنج شنبه شب خونه پسر عموي چون چوني دعوت بوديم. واي كه دختر 2 سالش چقدر دلبري ميكرد
شنبه شب هم خونه دوست چون چوني دعوت بوديم. يكشنبه شب خونه مامانم رفتيم. ديروز هم من رفتم خونه جاري جانم. واي كه اون فندقش چقدر بلا شده بود. هر چي دم دستش باشه ميخواد بخوره. هر چيز تازهاي رو ميخواد لمس كنه. واي كلي ازش عكس گرفتم.
ديگه اينكه فردا صبح 2 تا از دوستاي دبيرستانم قراره بيان خونمون
واي كه از الان كلي ذوق دارم. فردا شب هم خونه دختر عموم دعوت هستيم.
روزاي خوبي رو دارم سپري ميكنم. پر از آرامش. خداي مهربونم ممنونم. ممنون
سلام. 
خدا رو شكر حال بابام خيلي بهتر شده. از ابراز لطفتون متشكرم. 
چهارشنبه شب رفتيم نائين. جمعه چهلمين روز درگذشت عموي چون چوني بود.
اون سه روز رو همش خونه عموش بوديم.
صبح روز شنبه بارش برف شروع شد
واي كه چقدر لذت داشت. كلي عكس گرفتم. سفيدي و يك دست بودن برفها، راه رفتن توي برف و فكر كردن به خدا.... واي كه چقدر بهم چسبيد. ![]()
شنبه بعد از ظهر هم راه افتاديم به سمت خونه. انقدر بارش برف ماشالا زياد بود كه فقط يك متر جلوتر از ماشين پيدا بود. راه 5 ساعته 9 ساعت طول كشيد. 
امروز از بيمارستان ... باهام تماس گرفتن. همون جايي كه چند ماه پيش فرم استخدام پر كرده بودم. قراره فردا براي مصاحبه برم. اولش خيلي خوشحال شدم
اما حالا نميدونم چرا ميترسم. و از طرف ديگه دل كندن از اينجا برام خيلي سخته. اگر قبول بشم و برم اونجا دسترسي به اينترنت ندارم و نميدونم كي ميتونم بيام نت
برام دعا كنين فردا قبول بشم. خيلي استرس دارم. شرايط كاري اونجا خيلي بهتره. هر چند از نت دور ميشم.
پيشاپيش عيد بزرگ ولايت رو بهتون تبريك ميگم. اميدوارم به تمام آرزوهاتون برسيد
خداوندا، اي بزرگوار و مهربان تو را شكر ميكنم. با دستاني خالي. خداي من شكر تو را و شكر شكر شكر
چهارشنبه شب، ساعت 8:30 بابام به موبايل چون چوني زنگ زد. صداش خيلي خسته بود و نميتونست خيلي حرف بزنه. دلم شور افتاد
خيلي آروم به چون چوني گفت بيمارستانه و ......
واي تمام بدنم داشت ميلرزيد. چون چوني خيلي آروم بهم گفت كه بابا يه تصادف كوچك كرده و بايد بريم بيمارستان.
بي اختيار اشك ميريختم و هيچ حرفي نميتونستم بزنم. خداي من بابام رو به تو ميسپارم. با عجله آماده شديم و رفتيم اورژانس بيمارستان. واي هر اتاقي كه بود سر زديم تا بابا رو پيدا كنيم. از ايستگاه پرستاري سوال كرديم و فهميديم بردنش راديولوژي. واي چه بر من گذشت. مسئول راديولوژي به چون چوني اجازه داد كه بره داخل اما من نه. بدون توجه به اطرافم گريه ميكردم.
بالاخره بعد از نيم ساعت انتظار گذاشتن من برم تو. خداي من، سر زخمي و خوني، شلوار پاره شده، ناله بابام..............
خدا رو شكر شكستگي در استخوان ها مشاهده نشده بود. سيتي اسكن، سونوگرافي.......واي خداي من.......
تا ساعت 3:30 بيمارستان بوديم. خداي من شكرت. هيچ مشكلي نبود. فقط كوبيدگي شديد پاي راست و زخمي كه روي پيشوني به خاطر برخورد با شيشه ايجاد شده بود.
علت تصادف هم سرعت زياد ماشين روبرويي و رد كردن چراغ قرمز اون آقا بود. باباي خوبم همون موقع رضايت داد. 
خداي من شكر شكر شكر
همسر مهربونم ازت ممنونم. هميشه پشتوانه خوبي برام بودي. ازت ممنونم بهترينم. از دلداريهات از آرامشت
بابت تمام خوبي هات ازت ممنونم
دوستان خوبم شرمندم كه خبرتون نكردم. ياداوري اين موضوع برام خيلي سخته. قلبم سنگينه
پي نوشت: شرمنده ميخواستم قالبمو عوض كنم. قالبي كه به دلم بچسبه پيدا نكردم. ولي عاشق اين قالبم. خيلي دوسش دارم. اگر تكراريه ببخشين.


امشب از آسمان ديده تو، روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها، پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم، شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد، عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
آه بگذار گم شوم در تو، كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من، بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار ز اين دريچه باز، خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم، بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم، تو، پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
بس كه لبريزم از تو مي خواهم، بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان، تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم، چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام، به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد
امان از دست این سرماخوردگی. چون چونی از چهارشنبه سرما خورده و حسابی حالش بده. هر شب دکتر بودیم و هر شب یه آمپول پنیسیلین. امروز سرکار نرفت و موند خونه
امروز از اون روزاییه که دلم میخواست خانم خونه بودم و سرکار نمیرفتم. میدونم تا برنگردم خونه نه داروشو میخوره نه سوپش رو. خودمم امروز گلوم میسوزه و علایم سرماخوردگی رو دارم. پنجشنبه شب مهمونی دعوت بودیم. رفتیم اما چه رفتنی. تب و لرز شدید و تنگی نفس داشت. وقتی مریض میشه مثل بچه ها معصوم میشه و با نگاش دلم رو میلرزونه.
مراقب خودتون باشین سرما نخورین خیلی بده خیلی


