تبليغاتX
روزشمار زندگی


روزشمار زندگی

به نام خدا





















چه دارد نام این اسطوره عشق

نه معشوق و نه عاشق واژه عشق

نه کم میگردد این عشق و نه خالی

که میگیرد فروغ از لایزالی

به زیر پای او هفت آسمان است

که مهرش بی دریغ از عین جان است

دلت هوای حرم رو داره. تلوزیون رو روشن میکنی و با حسرت گنبد آقا رو نگاه میکنی. چشمات رو میبندی و سلام میدی به آقات. اشک از گوشه چشمات جاری میشه و مرغ دلت پر میکشه سمت حرمش. الان جلوی ضریحش هستی. بخوان هر آنچه میخواهی تا .....

میخوام زنگ بزنم به برادرشوهرم. شاید الان توی حرم باشه و گوشی رو بگیره سمت آقا. ای وای اون الان مشهد نیست. و دوباره اشکی گرم صورتت رو میپوشونه.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

88/8/8 میلاد با سعادت هشتمین گل هستی مبارک


نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |

وای ویروسی شدم شدید

از شنبه تا حالا کامی روشن نمیشد. انقدر که ویروس داشت از سر و کلش بالا میرفت

یه عالمه از فایل هام نابود شد انقده دلم برای وبلاگم تنگ شده بود که حد نداشت.

چهارشنبه هفته پیش با چون چونی و برادرش و بچه هاش رفتیم نائین. تقریبا همش خونه عموی چون چونی بودیم. جمعه بعد از مراسم ختم برگشتیم. و از اونجایی که شنبه مرخصی گرفته بودم نشستم توی خونه و شدم خانوم خونه. وای که چقدر حال دادHairdo انقدر بهم چسبید که گفتم دیگه نمیرم سرکارHippie ولی زهی خیال باطل. اگر به جای یه روز دو روز توی خونه مونده بودم این شکلی میشدم.

خدا کنه بتونیم برنامه ریزی کنیم و به جشنواره انار بریم. خیلی دوست دارم برم. تا جمعه در فرهنگسرای اشراق جشنواره اناره. وای لواشکای ترش و خوشمزه, منتظر من باشین امروز هم با مارال اول میریم امام زاده صالح, بعد هم میریم پایتخت برای خرید فلش.

فعلا دسترسیم به اینترنت محدوده. Computer


نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |

تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان

و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

 نگاهت را قاب میگیرم در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می‌بخشد

 مهربونم، دومين سالگرد ازدواجمون مبارك

پنج شنبه ۲۶ مهر ماه سال ۱۳۸۶، ساعت ۱۲:۳۰ اومدي دنبالم. و من با لباسي سپيد و دسته گلي پر از رز قرمز و زرد، آراسته منتظرت بودم. و نگاه تو پر از شور و اشتياق، پر از حس آرامش. وقتي نگات به چشمام افتاد تنها چيزي كه ديدم لبخند رضايتي بود كه روي لبات نشسته بود. همه چيز داشت خيلي سريع ميگذشت. همه عجله داشتن. زود باشين مردم منتظرن. .........

قدم زدن توي كوچه باغي كه تعدادي از برگهاش روي زمين، فرش زير پاهامون شده بودن، عجله فيلم بردار، همه و همه خيلي زود گذشتن. اصلا انگار نه انگار براي اين روز از سه چهار ماه قبل برنامه ريزي كرده بوديم و كلي دوندگي....

و حالا چقدر زود دو سال گذشت. دو سال پر از عشق و آرامش. خداوند رو شكر ميكنم چون كه همسري دارم كه محكم ترين تكيه‌گاه و پشتوانه منه. آرامش وجودم رو مديون تو هستم.

عزيز مهربونم دوستت دارم

امروز دومين سالگرد ازدواجمونه دو سال پر از تجربه، پر از امتحان و فراز و نشيب. الهي شكر. خداي مهربونم ازت ممنونم. شكرت خداي مهربونم، شكر.

دست دست دستتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comالبته من الان اين شكليم

ديروز يه دوربين ديجيتال كانن نقره‌اي با يه ادكلن خريدم و كلي كادو پيچش كردم. دوربين رو گذاشتم زير جعبه و با پوشال رنگي روش رو پوشوندم. ادكلن رو هم گذاشتم روش. خيلي خوب شد. امشب هم قراره براي شام بريم بيرون. يواشكي گذاشتم توي ماشين For Youخب ميخوام غافلگيرش كنم


نميخواستم آپ كنم ولي چون اين مناسبت خيلي مهم بود نميشد ازش چشم پوشي كرد. مدتي بود عموي علي مريض بود. پنجشنبه رفتيم كرج ديدنش. علي ريشش رو كوتاه كرد و كلي بدنش رو ماساژ داد. حالش خيلي بد نبود. ديروز خبر دادن كه متاسفانه فوت كرده. خیلی دلمون گرفت. آدم خوبی بود. امروز میبرنش نائین و بعد از ظهر به خاک سپرده میشه و امشب شب اول قبر......

امیدوارم مورد رحمت خدا قرار بگیره. علی از دیروز تا حالا خیلی ناراحته. نمیدونم چه جوری باید آرومش کنم. امشب برای شام میریم بیرون، بايد سعي كنم آرومش كنم. اميدوارم بتونم.

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |

امان از این سرعت مزخرف اینترنت

انقدر کند شده که همش این شکلی میشم

پنجشنبه شب با دوستم و خواهرش رفتیم بیرون. برای شام  خیلی دودل بودیم بریم رستوران یا فست فود. آخر سر تصمیم به ساندویچ شد که بگیریم و بریم پارک نیاوران.  زیرانداز و فلاکس چای هم برداشته بودم. اولش تا از ماشین پیاده شدیم  خوشحال بودیمHappy Danceاما تا وارد پارک شدیم حسابی سردمون شد. فکر نمیکردم انقدر سرد باشه. خلاصه با لرز نشستیم و شاممون رو خوردیم و بعد هم چای داغ که خیلی بهمون چسبید چشممون خورد به وسایل ورزشی پارک و هوس بازی کردیم. اول یه دور، دور پارك دويديم تا بدنمون گرم بشه بعد هم ورزشششش

خيلي خوش گذشت. ساعت ۳ رسيديم خونه. جمعه تا ساعت ۱۲ خوابيديم Night

شنبه شب هم دوست چون‌چوني از نائين اومد خونمون. شام نخورديم تا اون بياد و با هم شام بخوريم. ساعت ۱ نصفه شب رسيد و ما هم اونموقع شام خورديم. تا ساعت ۴ صبح بيدار بوديم و حرف ميزديم. ساعت ۴ خوابيديم و صبح ساعت ۷ پاشديم. صبحانه خورديم و ما اومديم سركار و دوست چون‌چوني رفت كارش رو انجام بده و برگرده نائين. واي انقدر خوابم ميومد كه سردرد گرفته بودم تا رفتم خونه دو ساعت گرفتم خوابيدم. انقده چسبيد. من كه بيدار شدم نوبت خواب چون چوني بود. خوب به ترتيب نگهباني ميداديم آقا غوله ما رو هام هام نكنه 

حجم كاريم خيلي زياد شده. گاهي هم همكارم نياز به كامي داره. بهتون سر ميزنم. قول مي‌دمComputer

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |

آشتی           

خدا رو شکر پنج شنبه آشتی کردیم. وا  که چقدر دلم برای چون چونی تنگ شده بود. داشتم میمردم. یه دوساعتی باهم رف زدیم و دل خوریمون تموم شد. قرار گذاشتیم دیگه قهر نکنیم. اگرم از یه موضوع ناراحت شدیم خیلی زود با صحبت کردن و مطرح کردن مشکل، دلخوريمون رو از بين ببريم.

از شنبه هم تصميم گرفتم پياده روي رو شروع كنممسير سركار تا خونه رو پياده مي‌رم. حدودا يك ساعت و ۱۰ دقيقه مي‌شه. روز اول انقدر خسته شدم كه تا رسيدم خونه، خوابيدم. خيلي احساس بهتري دارم.  

انقدر اين هفته كار داشتم كه حسابي خسته شدم. از شنبه ميخواستم آپ كنم اما نتونستم. از همه شما ممنونم كه به فكرمون بودين و تنهامون نذاشتين.   

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |

سلام دوست جونای خوشمل خودم.

خوبین. عیدتون مبارک. نماز و روزه‌هاتون قبول. انشالا همتون حاجت روا بشين.

اول مهر هم اومد. يادش بخير اول دبستان و درس و مدرسه و ترس. واي صبحا با بابام ميرفتم، انقدر خوابالو بودم همش كيفم توي ماشين جا مي‌موند. باباي بيچارم هم بدو بدو ميومدو كيفمو بهم ميداد. دبستان معاد، خيابان نفت. چقدر خوشحال بوديم و بي دغدغه. بزرگترين مشكلمون امتحان‌هامون بود. هيچ غم و غصه‌اي نداشتيم. بعد هم شيطنت توي خيابون و بازي. يادش بخير. خيلي زود گذشت.

پنجشنبه نزديك غروب راه افتاديم به سمت نائين. افطار رو بين تهران و قم خورديم. آخر شب رسيديم نائين. انقدر خسته بوديم كه فرداش تا ساعت ۱۰ خوابيديم. جمعه هم خيلي عادي گذشت. بعد از افطار رفتيم خونه بابابزرگم. خواهر شوهرم كلاس آرايشگري ميرفت و ازم خواست شنبه برم مدلش بشم. منم دختر خوبي شدم و اين گونه دوباره عروس شدم. تور و تاج و خوشملي. كلي خنديديم. ساعت ۱ بعد از  ظهر هم با خواهر شوهر كوچيكه رفتيم اصفهان. با ميني‌بوس مثل لاك‌پشت ساعت ۳ رسيدم اصفهان. رفتيم ميدان امام و سبزه ميدون. از ميدان امام دو تا سفره قلم كار خريدم. يه كوشمولوي ۲ نفره، يه دونه هم ۱۲ نفره. خيلي خوشگلن. من كه خيلي دوسشون دارم. واي كرايه‌هاي اصفهان يك سوم كرايه تاكسي تهران بود.من همش اين شكلي بودم . ساعت ۷ دوباره برگشتي نائين. شب هم خونه خواهر بزرگه چون‌چوني دعوت بوديم. و عيد رو دور هم جشن گرفتيم.

 همه چيزخوب بود. فقط يه ذره بين من و چون چوني اختلاف پيش اومد. نميدنم كي مقصر بود. ولي الان سه روزه با هم قهريم. خيلي دلم گرفته. خيلي. نمي‌خواستم آپ كنم اما دلم تنگ بود. الان كه دارم مينويسم اشك توي چشمام جمع شده.  خيلي داغونم. همه فكرم پريشونه. حوصله هيچ كاري ندارم. ديشب انقدر دلم هواي مهربوني چون چوني رو كرده بود رفتم توي بالكن و

آروم گريه كردم تا شايد دلم آروم بگيره. ولي نشد. فقط ديگه اشكي نمونده بود. من خيلي احساساتيم و عاشق ... اين سه روز براي من مرگ بود. من زندگيمو دوست دارم. عاشق چون چونيم. عاشق خنده‌هاش و دستاي گرمش. نميخوام توي هيچ شرايطي از دستشون بدم. 

دلم خيلي براش تنگ شده. كاش انقدر جبهه نمي‌گرفت. كاش .......

برامون دعا كنين. خيلي خستم. خيلي.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت توسط من و چون‌چوني| |


Design By : Night Skin